بچههای حبسشده در حباب؛ چگونه مدارسِ «خاص»، انساندوستی را میکُشند؟
به عکسهای یادگاری مدرسههای چند دهه پیش نگاه کنید؛ فرزند پزشک محله، کودکِ کارگرِ کارخانه، شاگردِ اولِ درسخوان و بچهای که در ریاضی ضعیف اما در ورزش نابغه بود، همه روی یک نیمکت مینشستند. آن کلاسهای شلوغ، یک «ایرانِ کوچک» با تمام تفاوتها و رنگهایش بود. اما امروز چطور؟
ما با سیستم پیچیدهای از مدارسِ پولی، تیزهوشان، نمونه و غیرانتفاعیهای خاص روبهرو هستیم که جامعه را مانند یک الکِ بیرحم، فیلتر کردهاند. ما کودکانمان را در «حبابهای شیشهایِ همطبقه و همسطح» حبس کردهایم، اما آیا در این ماجرا فقط خانوادهها مقصرند یا ساختاری که آنها را به این مسیر هُل داده است؟
جبر خانوادهها در غیابِ عدالت آموزشی
واقعیت تلخ این است که بسیاری از والدینِ امروز، با میل و رغبتِ درونی به دنبال ایزوله کردن فرزندشان نیستند؛ آنها قربانیِ سیستمی شدهاند که نتوانسته «عدالت آموزشی» را برقرار کند. وقتی کیفیت آموزش در بسیاری از مدارس دولتی افت میکند، خانوادهها بر سر یک دوراهی اضطرابآور قرار میگیرند: یا شاهد افت تحصیلی و تربیتی فرزندشان باشند، یا با صرف هزینههای نجومی، کیفیت آموزش و آینده ارتباطیِ او را در مدارس خاص تضمین کنند.
در این میان، بخش بزرگی از جامعه نیز به دلیل شرایط اقتصادی و فرهنگی، چارهای ندارند جز اینکه همان کیفیتِ حداقلیِ مدارس دولتی را بپذیرند. این ساختارِ نابرابر، آموزش را از یک «حقِ همگانی» به یک «کالای لوکس» تبدیل کرده و ناخواسته، دیوارهای بلندی میان طبقات مختلف جامعه کشیده است.
توهم امنیت در آکواریومهای آموزشی
نتیجهی این جبرِ سیستمی، پناه بردن به محیطهای بهاصطلاح گلخانهای و امن است؛ مدارسی که در آنها بچهها فقط با همترازان خود (از نظر سطح اقتصادی یا نمرات تحصیلی) معاشرت میکنند و با افتخار شعارِ «یکدست بودن» میدهند. اما خطای بزرگِ شناختی همینجاست: مدرسهای که در آن همه شبیه هم باشند، دیگر جامعه نیست، یک آکواریوم مصنوعی است.
کودکی که در این محیطِ ایزوله و همگن بزرگ میشود، مهارتِ مواجهه با «تفاوتها» را از دست میدهد. وقتی او هرگز همکلاسیای با شرایط مالی متفاوت، تواناییهای فیزیکی گوناگون یا حتی ضعفهای یادگیری نداشته باشد، چگونه میتواند تنوعِ انسانها را بپذیرد؟
مرگِ تدریجیِ همدلی و انساندوستی
همدلی یک مفهوم انتزاعی نیست که بتوان آن را از روی کتابهای درسی حفظ کرد؛ همدلی در دلِ تعامل با کسانی تمرین میشود که «مثل ما نیستند». وقتی مدرسه به محیطی تبدیل میشود که در آن ضعیفترها به طور سیستماتیک از چرخه حذف شدهاند تا قویترها با هم رقابت کنند، انساندوستی کشته میشود.
در این سیستمهای غربالشده، همکلاسی دیگر یک «دوست» یا «همکار» نیست، بلکه یک «رقیب» است که باید برای رسیدن به رتبههای برتر از او عبور کرد. در چنین فضایی، اگر کسی زمین بخورد، دست او را نمیگیریم، بلکه خوشحال میشویم که یک نفر از گردونه رقابت حذف شده است. این دقیقاً همان سیستمی است که بذرِ خودخواهی و انفعالِ اجتماعی را در روانِ کودک میکارد.
ناکارآمدیِ نخبگانِ حبابی در دنیای واقعی
این کودکانِ ایزوله، شاید رتبههای برتر کنکور و المپیادها را تسخیر کنند، اما به محض ورود به دانشگاه یا محیط کار (یعنی جایی که دیگر فیلترهای مدرسه وجود ندارد و باید با تمام اقشار جامعه کار کنند)، دچار شوک میشوند. آنها در برقراری ارتباط، درکِ دردهای اجتماعی و کارِ تیمی ناتواناند، زیرا سالها در حبابی بودهاند که در آن، تنها ارزشِ یک انسان، «نمره» و «توان مالی»اش بوده است.
راه چاره: مطالبهگری و بازگشت به زندگیِ واقعی
ما نمیتوانیم دنیای بیرون را برای فرزندانمان پاستوریزه کنیم. کودک برای تبدیل شدن به یک انسانِ کامل، نیاز دارد طعمِ تفاوتها را بچشد و یاد بگیرد که انسانها با هم متفاوتاند و این تفاوت، نه یک نقص، که زیباییِ زندگی است.
درست است که سیستم آموزشی نیازمند اصلاحِ بنیادین برای بازگشت به «عدالت» است، اما تا آن زمان، ما والدین مسئولیم که حبابهای شیشهای را بشکنیم. حتی اگر مجبوریم فرزندمان را به مدرسهای خاص بفرستیم، باید در محیط بیرون از مدرسه (در محله، کلاسهای عمومی، مساجد، فضاهای ورزشی و…) فرصت معاشرت با «جامعه واقعی» و لمسِ تفاوتها را برای او فراهم کنیم. مدرسه باید تمرینِ زندگیِ واقعی باشد؛ جایی که در آن، مهربانی با یک دوستِ متفاوت، ارزشش بسیار بیشتر از کسبِ نمره بیست در یک رقابتِ نفسگیر و بیرحمانه است.
*طراح و پژوهشگر حوزه آموزش
۴۷۴۷




ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0